شاعر:هاشمی
Joya ملالی شیر مادر نوش جانت
ملالی پر ستاره آسمانت
زدودی خورشید وار ابر سیه را
ملالی آفرین بر این زبانت
تو كردی چهره خاین نمایان
بود برق آسا سخنها و بیانت
بلرزش آمدند آن شب پرستان
چو بشگفتنی بموقع در زمانت
در آن دم كه تماشه داشتم این وضع
زشوق بارید اشكم از بیانت
بهر كوچه به هر بازار كه رفتم
ملالی! همزبانها داشت زبانت
هزار خاموش و دلشكسته را تو
صدا گشتی صدای مردمانت
هارهت پر رهرو و عزمت راسخ
ملالی از گزند خواهم امانت
اگر باشد لوایی «هاشمی» را
لوایش است مزین با فغانت